مىآيد؛ بر بام بلند آرزو و به جستوجوى شهيدانى كه مسيرش را با خون خويش مطهر كردند.
خانههاى قلبمان، شانههاى مهربان او را مىجويند تا در سايه خورشيدىاش، طعم خوش آزادى را بچشند.
اگرچه سيه مستان شب، با خنجر ظلم، سپيداران باغ را سر بريدهاند، دست نوازش باغبانى چون روح خدا، نگاهى سبز را به درختان آرزوهاىمان باز مىگرداند.
خوش آمدى به وطن؛ پرسوختگان منتظرت، چشمانتظار دست نوازش تواند كه از بام بلند ديدار، بر خاطر مجروحشان بكشى، اى روح خدا!
***********
طلوع فجر
اينك، برخيزيد اى شهيدان راه خدا؛ باغبان سبز عاطفه، براى دوباره روييدن دانه سرخ وجودتان، به ديدار آمده
است. برخيزيد كه ذوالفقار عدالت، در دست فرزند على است! امروز، پرچم سه رنگ وطن، با نام سبز روح الله
آغاز مىشود و با سپيدى صبح آزادى و سرخى خون عدالت خواهان، در مىآميزد تا بر قلّههاى رفيع شرافت و
صداقت سرزمينمان برافراشته شود. مبارك باد طلوع فجر، در گلزار وطن.
آن روز، پرنده آهنين، حامل فرشتهاى بود كه بر فرودگاه چشمان منتظرانش مىنشست و جادهها، شاخه
شاخه گل در مسيرش مىريختند تا باغبان بازگشته از سفر را استقبال كنند. گلها، اشارهاى سرخ بود براى
رسيدن او به بهشت زهرا؛ آنجا كه جوانان عاشق، قطعه به قطعه عشق خود را با نام و تاريخ شهادت، بر مزار پاكشان امضا كرده بودند.
... و سرانجام، روح خدا بر بلنداى سخن خويش، اشتياق ديدار را به اوج تماشا رساند. آن روز، زنگ اول مدرسهاى بود كه استاد عشق با درس «اللّه اكبر»، تمام مسير را خلاصه مىكرد.
ديو چو بيرون رود
روزگار وحشىگرى طاغوت، تاراج انديشههاى بهارى را آه مىكشيديم.
اختناق، هر لحظه اتفاقى سرخ بود.
در تنگناى شب شليك بوديم و آرزومند كلماتى فاتحانه. تقويمها، بيهودگى را ورق مىزدند و معصومانهترين
واژهها، زير يوغ ستم بودند. ناگهان، كسى فصلهاى پرتپش پيروزى را براى ما سوغات آورد و نقشه سياه شب را با دستان عزتمند خود ريزريز كرد. خرقهاى پرشكوفه بر اندام جغرافياى ميهن پوشاند تا هزارههاى ديگر اين خاك، از فخر فجر به خود ببالند.
او هنگامى آمد كه چشمان فرتوت سيهزادگان را مه گرفته بود و به يكباره، همه آنها شفافيت خورشيد را باور كردند؛ كه: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».
مردى آمد و با فجرنامه آزادى، حلاوتى اشراقى در كام وطن ريخت و ما را به اين اطمينان رساند كه تا آيههاى پيروز خدا هست، ميهن، مانند هر صبح، دست نخورده باقى خواهد ماند.
فجر است و سپيده، حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام، در كشور ما
خورشيد حقيقت از افق سر زده است
بهمن خونین جاویدان
نژاد هر تكبير، به خون و آگاهى مىرسد. وطن نيز با تكبيرهاى خونرنگ مردان، به حياتى دوباره رسيد. ما، از دلِ تكتكِ قصيدههاى قيام كرده، صداى خون را مىشنويم.
در رگهاى انقلاب ما، شعر ايستادگى جارى است. ميان اين نغمههاى بهشت زهرايى، شهيدان را مىشنويم كه زندهترين فريادهاى روزگارانند.
از نقطه شروع مقدس خونها پيدا بود كه قاعده ما بر پيروز شدن است.
شب رفت و سرود فجر، آهنگين است
از خون شهيد، فجر ما رنگين است
تو امدی و بهار شد
آمدى، تا روزهايمان رنگ سربلندى بگيرد و دستهاىمان بوى لبخندهاى آشتى.
آمدى، تا پشت آن همه شبهاى طولانى، طعم روز را فراموش نكنيم و به زيارت آفتاب برويم.
آمدى، تا پيروزى، فانوس شبهاى بىچراغى ما باشد و لبخند، عطر خوش آزادىمان.
تو كه آمدى، زمستان در برفهاى ناتمامش آب شد و بهار، در سينههاى ما شكوفه زد.
دریای ازادی
خيابانها راه افتاده بودند تا رود شوند و به درياى آزادى بپيوندند.
آسمان بر شانههاى شهر آمده بود تا حس آسمانى بودن، در پرندهها فراگير شود. پرندهها، عطر پرواز را بر ديوارهاى نقش بسته به خون مىنوشتند. انسان، از سايههايش فاصله مىگرفت تا آرمان شهر را بيافريند؛ در روزهايى كه بهار به سرنوشت زمستانى زمين فكر مىكرد.
مردى كه شبمان را به روز رساند
آن روز، تمام دنيا به فرودگاه مهرآباد ختم مىشد. انگار دنيا مىخواست دوباره متولد شود! قدم كه بر پلههاى
آمدن گذاشتى، پرواز بر شانههاى ما نشست و عطر لبخندهاى ما، درختان را از پشت ديوارهاى برفى صدا زد.
درختان، سر از پشت زمستان برآوردند و شكوفهها، به بهار لبخند زدند تا زمستان، بودن خويش را فراموش كند. با هر قطره خونى، شكوفه سيبى به زندگى لبخند زد و بهار، به باغچهها رسيد.
كسى آمد تا جهان را تقسيم كند. كسى آمد، تا آينهها را تقسيم كند و شب را به روز برساند و چراغهاى اميد را در دل همه شبهاى تنهايى روشن كند. كسى آمد كه چشمهايش روشنى دلهايمان بود.
در آرزوى صبح
دنيا در هزاره بدبختىهايش رها شده بود.
تاريكى، پا از گليم خويش فراتر نهاده بود و قلب انسانهاى تكيه داده به سايه گندم را استخدام مىكرد. دريا در صحن آب و در غربتى محض، درد مىكشيد و تلاطم امواج محبت، بر دوش خاطرهها تشييع مىشد.
شب، خورشيد آزادى را احاطه كرده بود و آرزوى صلح، در دلهاى زلال مردم جارى بود.
***********
لبخند لحظهها
باد، به يك بار تقويم سرنوشت را به هم زد. لحظهها در سكوت مظلوميتشان لبخند زدند و بلوغ پنجرههاى سبز باغ را جشن گرفتند.
دقيقههاى نوجوان انقلاب، قسم ياد كردند تا روزهاى خاكسترى دنيا را به ابديت بسپارند.
سوگند خوردند كه روى پاى غيرتشان بايستند و طاغوت و استكبار را عزادار باور پليدشان كنند.
سوگند خوردند كه داغهاى كمرشكن و زخمهاى بىمرهم را التيام بخشند، مشق همت و اتحاد را در مسير ماه
جارى كنند و از خُم ولايت، سيراب گردند. سوگند خوردند تا باورهاشان بيمه نشده، بىگدار به آب نزنند.
سوگند خوردند تا در سايه ايمان شعلهور و رهبرشان، تكليف تمام شمعهاى زمانه را روشن كنند.
با كولهبارى از نفسهاى سپيد
صبح، با كولهبارى از نفسهاى سپيد، دميد. ستارهها، پنهان شدند و خورشيد، سوار بر سرير شعر، ظهور كرد.
باران، دامن گلهاى نوشكفته وجود را تكان داد و سبد سعادت را به دستشان هديه كرد.
ضريب نفسهاى صبح، با ضربان قلب عالم درآميخت و فرياد زد... .
طنين زلال حقيقت
تو آمدى.
تو آمدى، تا طنين حقيقت، از برجهاى سر به فلك كشيده تاريخ، به گوش برسد.
تو آمدى، تا «جاء الحق و زهق الباطل»، دوباره ترجمه شود.
تو آمدى، تا هيبت كاغذى سر سپردگان طاغوت، در جهنمى از آتش، خاكستر شود.
فجر آفرين ظلمت شكن
ميخكها بر سر راهت نهادهاند و خيابانها، حرير گلهاى سرخ و سفيد را فرش راهت ساختهاند؛ مگرنه اينكه
قدمهاى فرشته بايد بر صحن و سراى آينهها نهاده شود؟! بهار باغ خزانزده، شايسته اين تجليل است.
امام! تو آمدى؛ با قامتى بلند و ردايى بر دوش، تا جهالت عصر ظالمان رفاهزده را ريشهكن كنى، تا دختركان زنده به گور شده انديشههاى پاك را از ظلم حكومت پدران مستبدشان برهانى.
آمدنت، باران را به شوق واداشت و بىكران دريا را در كوير و بيابانها، گستراند.
آمدنت، ظلمت را شكافت و فجر را از ميان افقهاى سرخ و خونين، بيرون كشيد.
تو، خورشيد ظلمتشكن فجر هميشه سرخ ايرانى.
با دم مسيحايى
تو آمدى و بهشت زهرا، در سرخى خونهاى به ناحق ريخته شده، دوباره تپيد.
تو آمدى و با آمدنت، فرودگاه مهرآباد، آبادانى ايران را با بالهاى كبوترهاى سپيد نامهرسان، به همه جاى جهان، مخابره كرد.
تو آمدى و نفسهاى مسيحايىات، كالبدهاى مرده را حياتى دوباره بخشيد.
********
بوى بهاران
ماندن
واماندن است؛
و رفتن، رسيدن...
او آمد و اين را به ما گفت و خود ـ موسى وار ـ بر شبزدگان كوه طور، برآشفت. عصايى در مشت و كولهبار دين و دانش، بر پشت.
زمين، شوق و شورى ديگر گرفت و زمان، با فغان عندليبان، نغمهاى از سر.
انفجار تاريخ؛ زلال خون پاك خاكيان و ترنّم قصيدههاى حنجرههاى افلاكيان، در بيشههاى پريشان بىباران اقليم شب گساران!
گيوِ زمان، طلسم بسته ديوان روزگاران را شكست. از آسمان نگاهش هزار هزار ستاره در گلشن فردا نشست. رُخَش چونان هور و پيامش زلالتر از نور.
زمان رسيد و دستهايى از جنس آسمان بر زخمهاى كهنه شهر شب، عطر مرهم نشانيد. سرودِ سبز رود را به كف بادِ صبا نهاد و نويد شكفتن را در سرزمين شقايق گونِ شاهدان، سر داد.
آن مهربان آفتاب را گفت و آب و آينه را؛ و مسيحاتر از مسيح، همدوش موسى، خروش نيل را بر پيكر فرعونيان آشفت. و زَمهريرِ بهمنِ پيروز، بهاران شد؛ بوستان. عطرِ سحر، شميم رهايى، روح خدايى، بوى خوش آشنايى و... همه را، تنها داشت.
به خشكسالى مجال ندهيم!
زمان رسيد. بغض آسمان تركيد و زمين، فرياد هستى را شنيد. خورشيد در ميهمانى ماهترين همسايه اسفند، جامه گلگون شكوه و شعور پوشيد. آفتاب تابيد و از قلب هر شهيد، درختى روييد.
شرممان باد، اگر چون ابرها نباريم؛
اگر بگذاريم شاخهاى ـ تنها ـ عريان بماند؛
و در پهنه خاكِ خوب خدا،
حتى يك بيابان،
ما را به خشكسالى بخواند!
*********
امام! هميشه در خاطر مايى
روزهاى ابتداى بهمن، بيش از هر چيز، خاطره معطر سالهاى دوردست را در كوچه اذهان مىپراكند و ابهت و شكوه آن حماسه را كه از انديشه و كلام تو روييد، بر سر زبانهامان جارى مىكند.
هنوز اين ملت، مشتاق آن نگاه پر از ايمان و تبسم پر از اميدت بر پلههاى هواپيماست. وقتى به سياحت سيماى مطمئن تو، بر منبر بهشت زهرا عليهاالسلام مىنشينيم، حرارت همان روزهاى بهارى در دلهامان زنده مىشود.
تو از جنس خودمان بودى؛ دردمند، داغ فرزند ديده، رنج تبعيد و آوارگى كشيده، ولى با قلبى هميشه متلاطم براى ايران!
از كوچههاى خاكى خمين، تا آبادانى وطن
داستان تو، داستان مردى است كه روزگارى در كوچههاى خاك خورده خمين و شهادت پدرش به دست عمال خان، خيلى زود، انديشه كودكىاش را به بلوغ و بالندگى رساند.
كودك آن سالهاى دور، در پيچ و خم زندگى پربارش، بزرگ مردى پروراند كه امام مهربان و رهبر فرزانه و منجى تمام عيار ملت شد. اكنون، پس از تمام آن سالهاى پست و بلند، هنوز عشق به آن مرد، لاى بنفشههاى متولد بهمن ماه مىپيچد و كوله دعاگويى ملت را به پاى آن پير جمارانى مىريزد.
******
بهمن پربهار
بارها زمين خورديم تا ايستادن آموختيم. ساليان درازى زير سقفِ ترك خورده شاهنشاهى، اين پا و آن پا كرديم تا روزى مصمم شديم چترهاى ترديد را ببنديم و بىهراس، زير باران حادثه بياييم. گويا هميشه براى روييدن، چيزى كم داشتيم. گاه در كنجى از زمان، چون جوانهاى بر پيكر ستبر خاك تلنگر زديم؛ ولى به جرم جوانى و خامى، در طبقات سنگين و سرد استبداد پوسيديم. چه اتحادها كه از پس وابستگى به بيرق ارباب انگليسى و وعده تو خالى نارفيق امريكايى بر باد تفرقه رفت!
... و سرانجام خشت جانهامان در كوره داغ تجربه، گداخته، و بساط شادى و آزادىمان در بهمن پربهار 57، به يمن رهبرى آزاده و دورانديش، گسترده شد.
خدا خواست و تو ستاره شدى
وطن! تا ستاره شدن، به قدر نگاه مهربان رهبرى فاصله بود.
سالها زخم خورده غفلت و مچاله در يخبندان ستم به سر بردى. خاموش مانده بودى؛ چنان پايمال ستوران شده بودى كه تمدن پرشكوه اسلامىات، از همه ذهنها فراموش شد و مردمانت از ياد بردند «كه اگر علم بر ستاره ثريا باشد، مردانى از پارس به آن دست مىيابند.» ولى مهر خداوند، نگاهى مهربان و گوهرى ناب را در وجودت روياند. خواست تا به مدد رهبرىاش، حافظههاى تاريخىمان، به تلاطم درآيد و درياى وجودمان تا رسيدن به صبح، دست خالى و پا برهنه، بر ساحل شب بزند. آرى، خدا خواست تا تو ستاره شوى و نام ايران اسلامى به بلنداى آفتاب، بر بام دنيا برآيد.
بهار در زمستان
برف میآمد؛ امّا این بار عید بود؛ سرما معنا نداشت، وقتی رگهای ما از خونی تازهتر و هوایی پاکتر سرشار میشد. شب از خاک صبح پای میکشید و صبح، مهربانتر میآمد. خدا با ما به چلهنشینی آمده بود و در نفسهایمان جاری بود؛ روزهای خدا بود.
ما بهار را در زمستان تکثیر کردیم. صدای بال پرستو میآمد و آهنگ ملکوتی بهار ... عشق، بالهای خود را ده روز نورانی بر این سرزمین کشید و صبح روز دهم، ما آغاز شدیم. دنیا سپید شد، فصل بهار آمد و ما خنده زنان، هوای دلگیر خانه را بیرون دادیم، دشتهای استغنا به روی دلهای مشتاق گشوده شد و زمزمه عاشقان آزادی کوهها و دشتها را فرا گرفت. عالم پیر، جوان شد و در هر سوی زمین نوای روشنی پیچید. پرچمهایی که افراشته میشدند، ریشه در خون هزاران کبوتر سر بریده داشت. که پرواز را یاد ما دادند. دشت سبز پر از شقایق، به روی ما لبخند زد. معجزه «بهار در زمستان» را باور کردیم و به تمام زیباییهایش لبخند زدیم. بهارِ آزادی، بهار عشق، بهار تازه شدن، و بهار انقلاب، در جانهای خستهمان روحی تازه دمید.
همگام با دریا
آن روزها، روزهای استغاثه و شهادت بود. آن شبها شبهای قیام و تکبیر بود. مردی به میان خیل عاشقان و
جانبازان آمده بود که خود سر حلقه عشاق جهان بود. باغبانی به آبیاری گلهای تشنه باغ انقلاب آمده بود تا
این باغ، سبز و پر طراوت بماند و عطر گلهای آن، در دور دستترین نقاط جهان بپیچد و قلب آزادگان دنیا را بنوازد؛ و چنین بود که شمیم معنویت انقلاب، با نام نورانی امام، جهان را به تسخیر درآورد.
آری، در آن شبها، هر مشت گره خوردهای به ستارهای نورانی میمانست. که به ستیز با ظلم و ظلمت آمده بود. هر تکبیری، کاخهای ستمگران را به لرزه درمیآورد. مردی در میان مردم بود که دلهاشان را قوی
میساخت و ایمانشان را چون کوه، استوار میکرد. حالا خیلِ مشتاقان، چون جویبارهای کوچکِ به هم پیوسته، دریایی به وجود آوررده بودند که دستگاه ظلم را در خود میبلعید، دستگاهی که قرنها ساقه نهالهایِ اعتراض و قیام و عدالت خواهی را با تبر ستم، شکسته بود و حالا ریشهها از خواب تاریخی خود بیدار شده و به هم گره خورده بودند و از عمق خاکهای تیره جهل و تاریکی سر بر آورده بودند و فریاد میکشیدند، تا بهار دیگری را درطلوعی دیگر به تماشا بنشینند، بهاری که سرشار بود از گل و آواز پرنده و رنگین کمان و شکفتن و رستن و پویایی. در آن روزها و شبها، جنگلی از درخت و پرنده به راه افتاده بود تا خزان را برای همیشه از مرزهای این سرزمین بیرون کند. جنگلی که از هر گوشه آن، چشمهای میجوشید و درختهای جوانش به حفاظت از حریم بهار برمیخاست.
در آن روزها و شبهای دهگانه، دلها یکی بود، «کلمه» یکی بود، هدف یکی بود و امام یکی بود تا مردم تجلّی درخشانترین معنای وحدت را در خود و با خود بیابند، و پرشورترین روزهای همدلی و برادری، و شور و اشتیاق را در تاریخ این سرزمین، به یادگار بگذارند.
آغوشها گشوده است؛ خوش آمدی!
کبوتر بزرگ از دور پیداست. افق را که نگاه کنی، میبینی که چگونه هوا را میشکافد و پیش میآید؛ اما
نگرانی؛ آیا چه خواهد شد؟ میلیونها چشم، اینک ساقه نگاه خویش را به آسمان فرستادهاند، به انتظار بهار.
آنگاه که نسیم سبز بالهای کبوترِ موعود، پیغام بهار را نجوا کند، ساقهها در کنار ابرها خواهند شکفت و
آسمان را گلستانی خواهند کرد مفروش از رنگینترین آفتابگردانها که هماره چشم در چشم خورشیدی
دوختهاند که بر دوش کبوترِ بزرگ پیش میآید و معجون زندگی را بر خاک این سرزمین فرو میپاشد؛ و این
ارمغان بازگشت خورشید است. فریادهای شوق، فرودگاه را آذین بستهاند. پُشت در پُشت ایستادهاند مشتاقان مهجوری که هر لحظه انتظار شنیدن صدای هواپیما، بیتابشان میکند.
و تکّه پارههای پیکر عنکبوت پیر، امّا هنوز در حال جان کندن است. وای که اگر درهای فرودگاه بسته بماند! و چه
کوشش مضحکی است که هنوز در بدن عنکبوت میجنبد! عنکبوتی که واپسین نفسهایش را نیز سالها پیش
فرو داده بیآن که بازدمی کرده باشد. و امّا کدام عنکبوت است که بتواند در مقابل غرّش توفان بالهای کبوتری بزرگ، همچنان بر جای بماند؟!
فرودگاه گشوده میشود و پرنده آهنین بر زمین مینشیند. در هجومِ آن همه اشتیاق بکر و سر به مهر ـ که
اینک چونان انبار باروتی منفجر شدهاند ـ پیرمردی جوان، پای بر سرزمینی میگذارد که سالها تشنه و عطشناک، قدمهایش را انتظار میکشیده است.
آغوشها گشوده است، پیرمرد! خوش بازگشتی که بازگشت تو، پاسخ آن همه خونهای بر زمین ریخته و آن
همه ارواح به آسمان پیوسته بود. اینک میدان ژاله میتواند خاطرات سرخ رنگ خویش را آزادانه تعریف کند؛ و خیابانهای همه شهرها شادند که هر یک میتوانند خود را به نام رفیع شهیدی مزیّن کنند.
خوش بازگشتی که بازگشت تو، نگذاشت آن فریادها در عمق بغضهای پنهان خفه شوند! فریادهایی که آزادی را برای این قوم نعره میکشید؛ پس اینک میدان آزادی معنا خواهد گرفت.
خوش بازگشتی که بازگشت تو، خطّ خم شده اخمها را خواهد شکست و سطر مستقیم لبخندها را بر همه چهرههای این سرزمین خلق خواهد کرد! آغوشها گشوده است، پیرمرد! خوش آمدی ...
********
کل ارض کربلا
«اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقوْمٍ حَتّی یُغیِّروا ما بِأَنْفُسِهِمْ (رعد: 11)
دستانش به روح سرخ «کلمه» ایمان آورده بود و چشمانش رازی شگفت را در خویش زمزمه میکرد. کلمه،
«حسین علیهالسلام » بود؛ و روح اللّه، ستارهای که بدرخشید و ماه مجلس شد. جمع رهیدهای که به کلمه وحدت رسیده و شعلهور شده بود، محو کلام روح اللّه بود؛ و شهادت رازی که چشمها را طرحی جاودانه زده
بود.
دستها هنوز به لرزشی شدید مبتلا بود و سینهها، نه آن چنان گرم که آتش بیفروزد. ایران آتشزنه میخواست
و مردی که شعله بیفروزد و چون شمعی فروزان، راه بنماید. چه کسی میتوانست دستان ما را بگیرد و به
دورنمای تاریکمان با رقه امید ببخشد، جز خداوندگار کلام کلمه، جز سلاله پاک حسین علیهالسلام ـ روح اللّه؟
او میدانست که خداوند، سرنوشت را به دستان خودمان سپرده و تغییر جز با جنبش گامها، غرش فریادها و
خشم کوبنده آغاز نمیشود. پس فریاد زد، غرید و با شعلههای روشنگرش، بر نابودن ستم دست گذاشت تا، رهایی را پایه بگذارد.
و «فجر» آغاز روشنایی بود؛ آغاز باور، آغاز دانستن؛ دانستن اینکه فرجام ناگزیر، در انتظار ظلم است و سپیده، پایان به حقِّ تاریکی.
با فجر بود که دستانمان دوباره به شهادت ایمان آورد و به حسین، زینب و کربلا.
در حلقوم فجر بود ـ گویا ـ که کسی فریاد زد: «کُلُّ یَومٍ عاشورا وَ کُلُّ اَرضٍ کَربلا» و صدا پیچید، همه گیر شد و
گر گرفت و به جان نابود شوندگان افتاد تا بودن را نصیب ما کند؛ چرا که ملتی که حسین را داشته باشد و به
باور شهادت برسد، هرگز با ظلم نمیتواند زندگی کند. ملتی که علی علیهالسلام را داشته باشد، با تاریکی کنار نمیآید.
اینک ای وطن، تو در کنار تاریخ نبودهای و مرگ شایسته نامی چون تو بزرگ که حماسه را میراث خود میداند،
نیست. پس افتخار کن، سرت را بالا بگیر و به فرزندانت، به روح اللّه که با سرخی خون حسین مشق کرده بود،
ببال! سرت را بالا بگیر و مباحات کن به فجر، به دمیدن روشنایی، از افق همیشه سربلندت، افقی که پر است از
نام سیاووشان به خون خفتهای که با «علی اکبر» حسین علیهالسلام ، پیمان بستهاند و در کربلا زندگی
میکنند؛ چرا که برای آن کس که حسین علیهالسلام را بشناسد و باور کند، همه جا کربلا و هر زمان عاشوراست.
نویدبخش آزادی
********
هر چند تأخیر داشت؛ امّا میآمد!
میآمد، از پسِ سالها انتظار تا در زمستان، بهار «صلوات» را بر لبها بنشاند! میآمد تا با التجا به تبار
معصومش علیهالسلام ، نویدبخشِ استقرار احکام الهی شود! میآمد تا لبخندهای خاموش را به روشنی «آزادی» فرا بخواند!
میآمد تا برای واپسین روزِ «انتظار»، «احترام به طلوع خورشید» را به امّت خویش بیاموزد! میآمد تا نگاه پیر و جوان را به گلدستههای نیایش، آشنا کند!
میآمد تا مفهوم «استقلال و آزادی» را در مکتب «جمهوری اسلامی» معنا کند!
میآمد تا مکتب «شهادت» را به نقطه نقطه این جهان عصیان زده، بشناساند!
میآمد تا از اقیانوس «فقه آل اللّه علیهالسلام » جویباری به مردابهای خود باوری بگشاید!
میآمد تا اولین «بزرگراه انتظار» را در جهان، به نام نامیِ «حضرت ولی عصر(عج)» افتتاح نماید!
میآمد تا پرده از چهره «نفاق و استکبار» توأمان بردارد!
میآمد تا نگاه دوربینهای جهان را به «قلب تپنده جهان اسلام» معطوف کند!
میآمد تا نامش، عطر صلوات بر پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآله را در فضای دلها بپراکند
میآمد تا دلها با چهره زیبا و روحانیاش الفت بگیرند و نامش را هم وزن «تکبیر»، بر زبان بیاورند! میآمد تا کفّار به عظمت «اسلام» ایمان بیاورند و به نام و مرام «رهبرانش» احترام بگذارند!
میآمد تا نوای مظلومیّتِ «تشیّع» را بر بام جهان، به فریاد عزّت و آزادگی بدل کند!
میآمد تا بشارتی بر ظهورِ «فرزند راستین عدالت» منجی شب زدگان جهان، «حضرت حجة بن الحسن
عسکری(عج)» باشد! و با پشتیبانی حضرت، تمام ظواهر استکبار و قدرت پوشالیاش را به تمسخر گیرد!
میآمد تا از ایران تا لبنان، از لبنان تا بوسنی، از بوسنی تا اریتره و یمن و افغانستان، ... احیاگر تعالیم ناب نبوی صلیاللهعلیهوآله در اندیشههای زلال علوی علیهالسلام باشد!
میآمد تا فریاد مظلومیّت «نهج البلاغه» را، و زلال نیایشهای «صحیفه» را، همراه با عظمت آسمانیِ کلام وحی «قرآن»، به گوش تمام جهانیان برساند!
میآمد تا فراخوان و همایش «وحدت اسلامی» را با درایت «موسوی»اش، رهبری کند!
میآمد تا نام «روح اللّه موسوی الخمینی» را تاریخ جهان، برای همیشه به حافظه بسپارد!
روح ملکوتیاش قرین درود و سلام باد و راه گرانسنگش، آلوده به ناراستیها مباد!
با چشمهایی عمیق
********
آرام، ساده، نجیب، با چشمانی که دنیا را مبهوت کرده است، با دستانی که قصه ابراهیم علیهالسلام را تکرار
میکند، با دلی به وسعت آسمان، و اندیشهای به فراخنای درک حقیقت، روی صندلی نشسته است. هواپیما
روی زمین مینشیند، عبای سادگیاش را روی دوش میاندازد، امواجی از دلهای مشتاق و آغوشهای
گشوده او را انتظار میکشند، پلههای هواپیما پُلی میشود تا او را به سیل جمعیت پیوند دهد.
آرام، ساده، نجیب، با همان وقار همیشگی؛ از پلهها که پایین میآید، زمین زیر پایش گل میدهد. اشک شوق
فرشتگان را میشود دید. در چشمهایش رازی است که دل را میلرزاند. سیمایش آفتابی است که اشعههای زلالش، تمام مرزهای ادراک انسان را درمینوردد.
بهشت زهرا علیهاالسلام سالهاست قدمهای او را انتظار میکشد. یارانش تشنه کلام او، گرد شمع وجودش جمع میشوند. فضا در عطر نفسهایش متبرّک میشود. لحن ساده کلمات او دلها را به آتش میکشد و تا عمق روح و جان انسان نفوذ میکند. ابرمردی که با نفوذ چشمهای عمیق، واژههای ساده، دل بیپروا و عزم پولادینش تاریخ را دگرگون کرد. ابر مردی که با اعجاز محمّدی صلیاللهعلیهوآله ، بر جاهلیت مُدرن شورید و «بوی ساده خدا» را در مشام انسان عصر آهن و فولاد منتشر کرد. ابرمردی که تاریخ وامدار اوست. ابرمردی که ارزش رفته انسان را زنده کرد. ابرمردی که تکههای اراده ملت را به هم پیوند زد و سَدّی از جنس آزادی و استقلال بر مرزهای حیثیّت و شرف بنا کرد. ایران با نام خمینی اسطورهای شد که تمام افسانههای حماسی تاریخ را از یادها زدود.
طلیعه نور
روزی که با هودج نور آمدی و به مهرآباد دلهای اهل قیام رسیدی، رواق هر دیده به فانوس اشک آذین شد: السَّلامُ عَلَیْکَ یا رُوحَ اللّهِ...
روزی که از مشرق اشتیاق، خرامان برآمدی، ستارههای سپید امید در آسمان آبی انتظار طلوعی دوباره آغاز کرد
و روشنایی و نور از الماس دیدهها تابید. در هنگامه زمستان، پنجرههای عطوفت به سوی نسیم بهاران گشوده
شد. فرزندان انقلاب و مجاهدان نهضت با دستانی آکنده از یاسهای سپید و گامهایی به شکوه کوه، به آغاز
موسم آزادی بالیدند و به استقبال خورشید هدایت امت، خمینی کبیر آمدند. صدای آسمانیان در گستره
سرزمینمان غلغله عشق آکند. از کوچهها و خانهها تا مسند مهر روح خدا، رنگین کمان ارادت کشیده شد.
خمینی، زیباترین واژه کتاب عصر که سیمای زیبایش را هاله قدس و قیام فرا گرفته، به میهنمان روشنایی و
رستگاری آورد. آمد آن مهر دهر و امیر حماسه و حضور تا آیین سپی
راز مبحث محبت و ذکر حلقه وارستگان از پگاه نهضت تا شام ابد، نام زیبای خمینی است و اینک دوازدهم بهمن برای هماره تاریخ در صحیفه قلبهایمان ماندگار خواهد شد.
دوازدهم بهمن سرآغاز عزت پایدار ماست، طلیعه فجر نور در افق جاودانگی و نظارهگر سیمای دلربای خمینی بر لوح جانهای ماست.
زادروز فضل و شرافت امّت ما دوازدهم بهمن است؛ پس خجسته باد این میلاد و مبارک باد این فضل و شرافت!
دوازده عدد مقدسی است
جمعیت فوج فوج خودش را به فرودگاه میرساند. ایران دریایی شده بود خروشان که میخواست در اقیانوس قلب تو حل شود. چشمها آسمان را نگاه میکرد همچون منجمّی که میخواهد مهمترین ستاره را پس از سالها دوباره رصد کند.
ایران قلبی شده بود که هر لحظه در انتظار این واقعه سرنوشتساز میتپید. خیابانها با دسته گلهای مردم تزئین شده بود.
زمین از شور این دیدار در پوست خود نمیگنجید. آسمان آنقدر پاک نفس میکشید که گویی آزادترین لحظه را به خود میبیند. زمان، دوران ستم را به عقب و عقبتر میراند تا به آخرین دقایق خود برساند. عقربهها هم انگار طاقت حتی یک دقیقه را نداشتند. همه چیز و همه کس میخواست زودتر خود را به لحظه موعود برساند. به آن لحظات باشکوه، به آن لحظات به یاد ماندنی، لحظه دیدار یک پیر با مریدانش، لحظه پیوستن دریا به اقیانوس، لحظه رهایی پرندگان، لحظه شکستن زنجیرها، لحظه به پایان رسیدن سالهای دوری و غربت.
آری، تو آمدی با آن نگاه نافذت، با همان ابهت همیشگیات و با آن کلام شیوایت.
ای روح بلند، خدا را در تمام زندگیات دیدیم و پاکی را در تمام وجودت یافتیم. ای سراسر پاکی؛ ای سراسر ایمان! نمیدانم آن لحظهای که آرام در آسمان خدا پرواز میکردی، چه نیرویی ترس را در نظرت هیچ شمرد؟ و چه قدرتی تو را همچون پرندهای سبکبال به آشیانه رساند؟ آن روز فوج فوج مردم مرواریدهای اشکشان را تقدیم تو میکردند و تنها حضور تو، پاسخ این همه اشتیاق بود.
آرام و مهربان از پلّههای هواپیما پایین آمدی؛ قدم در بوستانی میگذاشتی که باغبان گلهایش خودت بودی. آری! اینها همان «یاران در گهوارهاند» که امروز با پای برهنه سر از پا نمیشناسند. اینها همان جوانانی هستند که «امید و آینده این کشورند».
ای میلههای سرد تحکّم خدا حافظ ...
*******
کوچهها، بوی انتظار پانزده ساله میدهند. آسمان ایران عقدههای تلنبار شدهاش را میگرید، خورشید از پشت
ابرهای سیاه استبداد بیرون میآید نبضها تندتر از همیشه میزنند، مهرآباد در انتظار هواپیمای مهربانی است که آباد خواهد ساخت ویرانی شهر ستم زده را.
مردی که میآید، روح خداست که در کالبد بیجان شهر خواهد دمید تا زندانیان استبداد ابلیس، آزاد زندگی کنند.
دیگر خیابان انقلاب جای تندیسهای شیطانی نیست، دیگر هیچ پایی جرأت لگد کردن شکوفههای سبز را
نخواهد داشت، دیگر هیچ دستی سیلی زدن به چهره خورشید را جرأت نخواهد کرد، دیگر هیچ پنجهای جسارت خراشیدن گونه آفتاب را به خود نخواهد داد.
و ایران سرزمین آزادگی خواهد شد وقتی آزاد مردی از تبار آفتاب، کسی که قلههای استبداد پایمال صلابتش
شدهاند، پرچم آزادی را بر فراز قله استقلال به اهتزاز درآورد، تا جمهوری اسلامی از گلستان خونهای راه آزادی به عمر نشیند.
و آفتاب چهره میگستراند بر ابریترین آسمان تاریخ، آفتاب میتابد تا قطبهای تحکم را مذاب کند،
آفتاب میتابد تا جوانههای انقلاب ریشه بگیرند، آفتاب میتابد تا آسمان ایران را سیاهی ابرها تاریک نسازند و آفتاب میوزد تا ... .
ای چشمهای ابلیس نشان؛ ای میلههای سرد تحکم؛ ای زنجیرهای دو هزار سالهای که بر بدن درختان سبز زخم زدید؛ ای پنجههایی که صورت جوانهها را خراشیدید؛ ای ابرهایی که سیل ستم را فرو ریختید تا شهر ما را خراب آباد سازید؛ اینک نقطه پایان شماست.
اینک ما میرویم با کوله باری از عشق تا قلّه آرمانهای پیر جماران را فتح کنیم.
مرد آسمانی
امروز مردی آسمانی به ایران میآید. این خبر ـ با همه سادگیاش ـ تمام دلهای عاشق را بیقرار کرده است. حالا نبض تمام ساعتها تندتر میزند.
امروز مردی به ایران میآید؛ مردی که چشمانش باران و دستهایش کرامت بهار دارند. عجیب نیست که نهالهای خردسال باغ، این قدر بیقراری میکنند و نام این آقای نورانی را از پدرها و مادرهایشان میپرسند. عجیب نیست که همه کبوترهای شهر، بر لبِ بامها کِز کردهاند و آمدن این مرد را انتظار میکشند. بازگشتن این مرد، توفانی است که رخوت مرداب را میآشوبد، توفانی که پاییز را از این سرزمین بیرون خواهد راند و مقدّمه ظهور سبزترین بهار خداوند را فراهم خواهد آورد.
مردی که عکس او در حافظه کودکان فردای این سرزمین، قاب خواهد شد و نامش، مثل رازی روشن، سینه به سینه در دلِ آزادگان جهان خواهد ماند.
مردی که به نام علی علیهالسلام آمد تا برای عدالت بجنگد، و قسط واقعی را بر پایه شریعت الهی برقرار سازد. مردی آسمانی که دلهای مردم ما را به سادگی تسخیر کرد، به سادگیِ افتادنِ عکسِ ماه در دلِ حوضهای کوچکِ خانههای شهر؛ با تواضع و صداقتی که باور کردنی نبود، صداقتی که رو در رویی با دشمنان خدا، با صراحت میآمیخت و به تیزترین شمشیرها بدل میشد. مردی که از لبانش سلام و تبسّم میریخت، و آمده بود تا پیامآور وحدت و همدلی برای مردم سرزمینی باشد که سالها در زیر چکمههای زور گویان و استعمارگران به اسارت رفته بودند. مردی که از مردان این دیار، هزاران شهید ساخت، تا بیرق عزّت و آزادگی را در عالم به اهتزاز درآورند.
امروز، مردم، کوچهها و خیابانها را با گلهای سرخ فرش کردهاند تا آمدن بهاریترین مرد را جشن بگیرند، مردی که میخواهد ورق گردان تاریخ تاریک این سرزمین مه زده باشد.
مردی که مسیر زمان را به سمت روشنترین روزهای موعود، تغییر خواهد داد و سفرههای خالی این مردم را از نان و گل سرشار خواهد کرد.
این مرد، پدر مهربان تمام کودکان دیار ماست. آقای مهربانی که همه ما را دوست داشت و دارد. مردی که هرگاه به نامش توسّل بجوییم، پاسخ ما را میدهد. مردی که همواره با ماست.
بهمن، خوش آمدی!
چه بودی؟
بهمن!
امید باستانی میهن!
خوش آمدی!
غروب بود. دستهایش رنگی بود و لباسش خاکی، روی دیوارها شعار مینوشت، کوچه به کوچه، دیوار به دیوار؛
همکلاسیم را میگویم. غروب که میشد، با یک رنگِ سرخ راه میافتاد توی کوچهها و به در و دیوار، شعار
مینوشت و همیشه دستهایش رنگی بود. آنروز غروب هم دستهایش مثل همیشه سرخ رنگ بود و پایش هم سرخ رنگ؛ امّا سرخی پایش از رنگ نبود.
«عاقبت، ابرها کنار خواهند رفت»؛ این را برادرم میگفت و همان همکلاسیم، که همیشه روی تخته سیاه،
کلمهی شاه را وارونه مینوشت. «یوغِ دو هزار ساله، عاقبت ده روزه فروریخت» این را هم پدرم میگفت؛ در
حالیکه اشک میریخت و خاکِ تازه آب خوردهی برادرم را میبوسید. یادم است حرارت خون، همهی برفها را آب کرده بود. بیشک بهار بود نه زمستان.
چه روزهای روشنی بود این ده روز؛ ده روزِ خون و خورشید، آب و سنگ، گلوله و سینه. ده روزِ انفجار، انفجارِ نور.
روزهایی که جماران، پدر پیرِ خود را بازیافت. و میلهها شکسته شد و از دیوار حصارها، حریم ساختیم. دیگر
میدان انقلاب، مجسّمهی هیچ ابلیسی را در خود نمیپذیرد؛ که ما تندیس همهی تنها را پایین کشیدهایم. دیگر
هیچ زنجیری بر دستهایمان نخواهد نشست؛ که قطورترین زنجیرها را گسستهایم. بگذار همهی دنیا ما را از خود براند! ما برای ایستادن، زین پس تکیه بر زانوی خود میزنیم.
مجالِ پرواز، همیشگی نیست. پس خوشا به حال آنانکه چون دروازهی آسمان را گشوده یافتند، بیتردید بال
گشودند و تا فراسوی درهای بهشت، یک نَفَس کوچیدند. آزادی قیمتی دارد که باید پرداخت. «گر همسفر
عشق شدی مرد سفر باش». بیشک: آنان که پای در این سفر نهادند، جاودان شدند و نزد خدای خویش، روزی میخورند.
نوید آسمان
نبض نگاهها تند میزد؛ امّا زمان در آستانهی توقف بود.
تمام چشمها، آسمان را دور میزدند؛ تا همای سعادت بر سریرِ صداقت، فرود آید. انتظار دیرینهی نگاهها،
هرگونه تأخیر را قبول نداشت و تاریخ، در انتظار جشنی به وسعت آزادی بود.
او میآمد؛ تا جادههای سبز، آمادهی تماشا شوند؛ تماشای بهار، تماشای روزهای بیغبار.
او میآمد؛ از فراز ابرها، سرشار از نور و لبریز از عشق؛ آمدنش نوید آزادی بود؛ نوید روزهای آفتابی، نوید پنجرههای باز باز باز ... .
وقتی او نبود، خورشید اشتیاق نورافشانی نداشت و پنجرهها از تماشا محروم بودند.
روزگار، روزگارِ تارهای سیاه بود؛ تنیده بر قامت آزادی. اهریمن، مشاطهوار، خود را در آیینهی «کورش» به تماشا
ایستاده بود؛ آیینهای که قامتهای حقیر را، هیچگاه تحمّل نمیکرد.
یاران آفتاب، در سیاهچالها به دنبال روزنهای بودند که نگاه سبز خود را به آن عادت بدهند و مردان حماسه و
عشق، در انتظار فرصتی، تا شور حسینی علیهالسلام را در قیام خمینی رحمهالله تجلّی بخشند.
...انتظارها به سرآمده بود و «فرودگاه مهرآباد»، سرشار از تبسّمِ عشق و ترنّم مِهر، به قدمهای آفتاب بوسه میزد.
عطر گلهای سرخ، با سرودهای سبز آمیخته شده بود. چشمهها، جاری، درختان، بهاری و پرستوها، محو
بیقراری بودند. آنچه از نگاهها میتراوید، امید بود و شادی، صداقت و اشتیاق.
دستها بوی گل میداد و دلها بوی خدا.
هرکس به آسانی میتوانست پنجره را باز کند و آزادی را با تمام وجود لمس نماید.
امام رحمهالله به «استقلال» و «آزادی»، عظمت بخشید؛ تا در کنار «جمهوریاسلامی»، نشان دهندهی
آرمانیترین مکتب انسان باشند. خاطرهی حضورش، مقدسترین تصویر انقلاب در قاب دلهاست.
یاد آن گرامیترین، گرامی باد.
کرامت فجر
اینک، آغوش گشودهایم تا به استقبال فجر آفرین بی بدیل نهضت برویم؛ مردی که وارث رسالت بود و مفسر
راستین ولایت؛ حضورش قصیدهی بلند آزادی بود و شعر زیبای معرفت؛ سخنش، مرهمی بر دلهای دردمندِ
عاشق بود و پیکانی بر قلب ستم پیشگان؛ قلمش، ذوالفقاری بود بر فرق نفاق و کفر؛ و گام هایش، استوار بود و بت شکن. از تلالو نگاهش، امید شکوفه میزد و آرزو بال و پر میگشود.
امام، خورشید زادی بود که از نَفَسش سپیده میتراوید و از کلامش نور زندگانی میبارید؛ مردی که در قنوتش، قنات بزرگواری جاری بود
قسم به شکافتن نور، آن گاه که خورشید، جان سرخش را در طبق ایثار مینهد. قسم به تکه تکه شدن تاریکی،
آن هنگام که «روز» از آغوش سرخ صبحگاه پیروزی متولّد میشود. قسم به «خون»، وقتی که به ستیزه بر
میخیزد با شمشیر. قسم به انسان، وقتی که به مقام حقیقی خود ـ خلیفة الهی ـ باز میگردد و پروردگارش را به ذکر دوبارهی «احسن الخالقین» میخواند.
قسم به توفان، آن گاه که با هزاران جانِ به زلال حقیقت رسیده، میخروشد و خشمگنانه به تلاطم در میآید.
قسم به تلاطم، آن گاه که تزلزل میآفریند در دل کاخها و کاخنشینها.
قسم به «مرد»، آن گاه که مطمئن و آگاه، کتاب عشق را میبوسد، فریاد حماسه بر لب جاری میکند، و کفن حقیقت بر تن، پای در میدانگاه مبارزه مینهد.
قسم به عشق، قسم به عشق، آن گاه که دست انسان را میگیرد و میبرد به اوج یقین و آن گاه شعلهور
میشود در روح نیم جانِ یک ملت و آنگاه که حماسه را بر لبهای عاشق جاری میسازد تا از انسان، نامی دوباره بسازد.
و قسم به نور، آنگاه که شکافته شود و تن زمخت تاریکی را، تکه تکه به بایگانی تاریخ بسپرد.
و قسم به حقیقت مردی که جهان را زیر پروبال ایمان خویش گرفت. و قسم بر بهمن جاودانِ خونین! «والفجر و لیالٍ عشر»!!
شبیه آرزوهای قشنگ(به یاد روزهای آمدن امام)
میرسی از دورها دستت پر از لبخند و گل
چشمهایت فصلی از امید میآرند و گل
اندک اندک میرود از یاد باروت و تفنگ
میرسد از دورها رودی پر از پیوند و گل
باد میآید تمام ابرها را میبرد
چشمها از آسمان، پروانه میچینند و گل
تا بخندی ای شبیه آرزوهای قشنگ!
میشکوفد در نگاه خیس من حتماً دو گل
میوزد از سینهها از سینهها یک بند، شعر
میچکد از آسمان، از آسمان، یک بند گل
پیامهای تبریک
بازگشت پیروزمندانهی سفیر سحر، فروغ صداقت، آینهی کرامت، آبشار بلند سخاوت، محرم اسرار، مرهم دلهای داغدار، گسترهی عاطفههای پاک، شط سپیده، مسیح لالهپرور، حضرت امام خمینی رحمهالله فرخنده باد!
بازگشت مطلع بلند تغزل، ترانهی تجلی، صیام صبوری، نماز صداقت، باران برکت، روح خدا و امت، چکامهخوان عشق و سالار عشیرهی اشراق، به آغوش گرم میهن، گرامی باد!
بازگشت سرافرازانهی مردی از تبار باران، غمخوار یتیمان، محبوب دلها، عزیز زهرا علیهاالسلام ، روح قدسی، شعر ناب عاطفه و عشق، حضرت امام خمینی رحمت الله علیه گرامی باد!
بازگشت پربرکت زاهد عارف، فقیه فیلسوف، بیدارگر اهل قبله، مجدد دین، فریادگر مظلوم «حج خونین»، مرزبان ارزشهای والا، منادی فضیلت و تقوا، تبعیدی جور و جهل و مهاجر صبور، حضرت امام به وطن فرخنده باد!
خمينى اى امام، خمينى اى امام
اى مجاهد، اى مظهر شرف
اى گذشته ز جان در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست
مرگ در راه حق افتخار توست
اين تويى، اين تويى پاسدار حق
خصم اهريمنان، دوستدار حق
بُوَد شعار تو، به راه حق، قيام
ز ما تو را درود، ز ما تو را سلام
ما را در سایت بسیجیان دبیرستان ارشاد قیروکارزین (مرند) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193